تبليغاتX
رسپینا - × در من این شعله ی عصیان ِ نیاز ، در تو دمسردی "پاییز" که چه ؟!
 

 

برای من هیچ چیز روشن نیست جز تاریکی... هنوز نور چشم هایم را می بندد...

 

 

   
به من نگاه کن ..
ببین َم ...
آدمم ...
 یک آدم معمولی ..
 یک دختر  ِ میدل ..
 از هر زاویه ای که نگاهم کنی همینم ..
 مثل همه ی آدم ها با یک مداد ، با چشم چشم دو ابروو ، روی یک کاغذ هم جا می گیرم حتی ..
فروغ می خوانم ..
 فرهاد گوش می دهم ..
 صبح ها با صدای جیمز خودم را از رختخواب می کَنَم ..
 فیلم می بینم ..
 ترسناک که باشد توی صندلی فرو می روم ..
 به جاهای رمانتیکش که برسد توی دلم به دختر توی فیلم فحش می دهم چرا حرفش را رک به پسر توی فیلم نمی گوید تا همه چیز مرتب شود ..
 بعد توی دلم می خندم که خودم هم همین طورم و نتیجه می گیرم که پسرک حقش است و باید جان بکند و دخترک را درک کند و اصلا اگر جنم  ِ این چیزها را نداشته غلط کرده پا پیش گذاشته و با حرف ها و احساساتش یکی را آویزان ِ خودش کرده ...
 رنگ رژ و لاکم برام مهم نیست ...
 از سر تا پای اساتید محترم را سوژه می کنم با رفقا ..
 فضولم ..
صبح ها توی تاکسی اگر پسر جوانی کنارم نشسته باشد ، تا ببینم که دارد گوشی ش را از جیب تنگ شلوارش استخراج می کند آهنگم را قطع می کنم و همه اعضای بدنم به دو جفت گوش بزرگ بدل می شوند تا ببیند چطور به دوست دخترش صبح بخیر می گوید ...
 در کنار تمام ِ این ها .. من هم یک سری تمایلات  ِ پنهان دارم ..
یک سری خواسته ها و هوس های بد ...
 حس انتقام ..
کینه ..
عشق می کنم وقتی با حرف های نیش دار طعنه می زنم به بعضی ها و می سوزانمشان ..
 یک چیزی شبیه ِ سادیسم شاید ..
 هرکسی از این چیزها دارد ..
 ولی خب فقط بعضی ها این چیز ها را می گویند ..
 من هر کسی را .. با ویژگی های خاص ِ خودم .. می بخشم ..
 شاید در جا نه ، ولی بعد مدتی که کارهاش کمرنگ شد می بخشمش ..
 از سیاه کردن ِ خودم بیزارم ..
 ولی مثلا چند وقت پیش دوست داشتم برای این که پشیمانی کسی را ببینم خودم را بکشم و یک نامه برایش بنویسم . که وقتی خواند زار بزند و پشیمان که نه ، اساسن به غلط کردن بیفتد ...
 نه این که تمایلی به کشتن خودم داشته باشم ..
 مهم مردنم بود حالا هرطوری ..
 دوست داشتم یک جوری آن طرف را داغ کنم ..
 اینطور آدمی هستم من ..
 یک آدم شاید درونگرا ..
که سارا عقیده داشت من توی پیله ی خودم زنده گی می کنم . لب خند می زنم اما همان لحظه آدم ها را درون خودم محاکمه و مجازات می کنم ....!
از همه ی این حرف ها منظورم این بود که اگر چیزی گفتم خودت بفهم که ماجرا صدبار بدتر است و حرف هام شاید یک صدم احساسی بوده که من در خودم داشته ام ...
× آبی خاکستری سیاه . حمید مصدق


+ تاريخ ساعت نويسنده ریحانه |