تبليغاتX
رسپینا
 

 

برای من هیچ چیز روشن نیست جز تاریکی... هنوز نور چشم هایم را می بندد...

 

 

   
روی گلایولم که توی این سرزمین شوووم

راهم به قبر و سنگ گرانیت می رسه

هر روز به قتل می رسم و شعر من فقططط

به انتشار شعله ی کبریت می رسه

دردم هزار ساله مثل درد حافظه

درمونشم اونی که کشف راضیه

نسلی که سر سپرده ی عصر حجر شده

به ساقیای ارمنی پیر راضیه

وقتی که زندگی یه تئاتر مزخرفه

تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم

راسکورنیکف یه پیرزن رو شقه کرد و ممممن 

با اون تبر فرشته ی الهام رو می کشم

هی مست می کنم مثل یه بتری شرااااب

که وقتی پاش بیوفته یه ککتل ملوتفه

یه مجرم فراری شدم که توی زندگیش

درگیر یه گریز بدون توقفه

هی مست می کنم مثل یه بتری شرااااب

که وقتی پاش بیوفته یه ککتل ملوتفه

یه مجرم فراری شدم که توی زندگیش

درگیر یه گریز بدون توقفه

فرقی نداره جاده ی چالوس و راه قم

من مستی ام که خوش داره رانندگی کن ام

یه ماهی که تو آکواریووم زاار می زنه

تا توی اشک های خودش زندگی کنه

باید تلو تلو بخوری این زمونه رو

وقتی که مست نیستی به بن بست می رسی

تو مستی ادما دوباره مهربون می شن

حتی برادرای توی ایست بازرسی

می خندن و به دست تو دست بند می زنن

راه رو برای بردن تو باز می کنن

توی دام مورچه ها به سلیمان بدل می شی

قالیچه ها بدون تو پرواز می کنن

این بار چندم که به یه جرم مشتررک

80 ضربه پشتت هاشور می زنه

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی

تنها دله خودت برای تو شور می زنه

یه گلایولی توی این سرزمین شوووم

راهت به قبر و سنگ گرانیت می رسه

هر روز به قتل می رسی و شعر تو فقططط

به انتشار شعله ی کبریت می رسه

هی مست می کنی مثل یه بتری شرااااب

که وقتی پاش بیوفته یه ککتل ملوتفه

یه مجرم فراری شدی که توی زندگیش

درگیر یه گریز بدون توقفه



شاهین نجفی
+ تاريخ ساعت نويسنده ریحانه |

به من نگاه کن ..
ببین َم ...
آدمم ...
 یک آدم معمولی ..
 یک دختر  ِ میدل ..
 از هر زاویه ای که نگاهم کنی همینم ..
 مثل همه ی آدم ها با یک مداد ، با چشم چشم دو ابروو ، روی یک کاغذ هم جا می گیرم حتی ..
فروغ می خوانم ..
 فرهاد گوش می دهم ..
 صبح ها با صدای جیمز خودم را از رختخواب می کَنَم ..
 فیلم می بینم ..
 ترسناک که باشد توی صندلی فرو می روم ..
 به جاهای رمانتیکش که برسد توی دلم به دختر توی فیلم فحش می دهم چرا حرفش را رک به پسر توی فیلم نمی گوید تا همه چیز مرتب شود ..
 بعد توی دلم می خندم که خودم هم همین طورم و نتیجه می گیرم که پسرک حقش است و باید جان بکند و دخترک را درک کند و اصلا اگر جنم  ِ این چیزها را نداشته غلط کرده پا پیش گذاشته و با حرف ها و احساساتش یکی را آویزان ِ خودش کرده ...
 رنگ رژ و لاکم برام مهم نیست ...
 از سر تا پای اساتید محترم را سوژه می کنم با رفقا ..
 فضولم ..
صبح ها توی تاکسی اگر پسر جوانی کنارم نشسته باشد ، تا ببینم که دارد گوشی ش را از جیب تنگ شلوارش استخراج می کند آهنگم را قطع می کنم و همه اعضای بدنم به دو جفت گوش بزرگ بدل می شوند تا ببیند چطور به دوست دخترش صبح بخیر می گوید ...
 در کنار تمام ِ این ها .. من هم یک سری تمایلات  ِ پنهان دارم ..
یک سری خواسته ها و هوس های بد ...
 حس انتقام ..
کینه ..
عشق می کنم وقتی با حرف های نیش دار طعنه می زنم به بعضی ها و می سوزانمشان ..
 یک چیزی شبیه ِ سادیسم شاید ..
 هرکسی از این چیزها دارد ..
 ولی خب فقط بعضی ها این چیز ها را می گویند ..
 من هر کسی را .. با ویژگی های خاص ِ خودم .. می بخشم ..
 شاید در جا نه ، ولی بعد مدتی که کارهاش کمرنگ شد می بخشمش ..
 از سیاه کردن ِ خودم بیزارم ..
 ولی مثلا چند وقت پیش دوست داشتم برای این که پشیمانی کسی را ببینم خودم را بکشم و یک نامه برایش بنویسم . که وقتی خواند زار بزند و پشیمان که نه ، اساسن به غلط کردن بیفتد ...
 نه این که تمایلی به کشتن خودم داشته باشم ..
 مهم مردنم بود حالا هرطوری ..
 دوست داشتم یک جوری آن طرف را داغ کنم ..
 اینطور آدمی هستم من ..
 یک آدم شاید درونگرا ..
که سارا عقیده داشت من توی پیله ی خودم زنده گی می کنم . لب خند می زنم اما همان لحظه آدم ها را درون خودم محاکمه و مجازات می کنم ....!
از همه ی این حرف ها منظورم این بود که اگر چیزی گفتم خودت بفهم که ماجرا صدبار بدتر است و حرف هام شاید یک صدم احساسی بوده که من در خودم داشته ام ...
× آبی خاکستری سیاه . حمید مصدق


+ تاريخ ساعت نويسنده ریحانه |

تو خیابون که راه می رفتم،تو خلوت خودم،تو زندگی خودم،خود خود خودم،ریحانه می شدم،ریحانه واقعی،ریحانه ای که اصلا دلیلی برا خندیدن نداشت و خیلی هم دلیل داشت برا گله و گلایه!
سیگار که روشن میکردم،پک که میزدم،تموم که میشد،یادم می افتاد بار آخری که سیگار کشیدم،مثل همه بار آخرای دیگه و همین بار،اصلا بهم حال نداد که فقط دهنم رو بد بو کرد!
راه رفتن برام سخت شده بود،راه رفتن و قدم زدن اونم تنها که تنها تفریح روزمرگی هام بود!
طوری که دوست نداشتم دیگه کاشی های سنگ فرش پیاده رو ولیعصر رو بشمارم و رو قسمتی که مخصوص نابینایانه راه برم و پامو روش بکشم و درد بکشم و درد....
این روزا بی دلیل خوشحالم!
شادم،این روزا مثل اون روزا نیستم،روزای سردی که سرد تر و غریب تر میشد برام...

این روزا به دلیل برا نخندیدن فک نمی کنم!

این روزا تا میام به تنهایی فک کنم،یادم می افته که تنها نیستم،این روزا وقتی تو خیابون قدم میزنم،تنها نیستم!

تو هم هستی!

کنارم و داری باهام راه میای و حتی اجازه اینم به من نمی دی که به کسی نگاه کنم و بهش فک کنم...

این روزا خلوت هام،شلوغ ترین تایم روزمه،این روزا دیگه حتی دردهای عادی که اون روزا داشتم هم سراغم نمیاد!

نوشته هام دیگه بوی جنون و اعتراض و مرگ و خون و خیانت و فساد هم حتی نمی دن!

این روزا می نویسم،می نویسم از جوونه های امید و عشق و احساس!

از تو و خودم و تو و خودم و تو...

این روزا قشنگ ترین نمایش های واقعی دنیا رو برات بازی می کنم،کارگردانی میکنم و بعد،به تماشای بهترین نمایش از زیباترین خلق خدا،نوشته و کارگردانی و طراحی خدا میشینم و ساعت ها بهش زل میزنم...
آره این روزا یه جوریم که هیچ روزایی اینجوری نبودم!
این روزا می تونم دوست داشته باشم و باور کنم که دوستم داری....باور کنم که تو هم حال منو داری و کنارمی تا همیشه.......

 

+ تاريخ ساعت نويسنده ریحانه |


این روزها همه‌مون شال گردن می‌بندیم...

شال گردنی که قاعدتاً می‌بایست ببندیم دور گردن...

شالی بلند..

کاموایی یا پارچه‌ای..

با گره‌ای دُرشت و بزرگ، بسان هندوونه‌ی محبوبی، می‌بندیم ولی نیم متر پایین‌تر از گلو و گردن...

جایی میون قفسه‌ی سینه، که این روزها تاپ‌تاپ کردن قلبش به مویی بنده...

شالی لِنگ در هوا و بلاتکلیف، مثل خودِ منِ این روزها..

مثل خودِ تو این روزها..

مثل خودِ ما این روزها..

شالی که نه شاله و نه قراره گردنی رو گرم نگه داره..

این تقابلِ سُنت و مدرنیته‌ی پدر سوخته، این روزها حتی به شال‌ گردن‌ها هم رحم نمی‌کنه..

حتی به گردن‌ها..

به تاپ‌تاپ کردنِ قلب‌ها که این روزها به گردنش ساعت می‌بندن تا از زندگی عقب نمونه ولی هیچ امیدی نیست وقتی امشب می‌خوابه، فردا صبح سَر ساعت بیدار شه و به خورشید سلام دوباره‌ای کنه...

روزهای سردی است این روزها...

نون نداریم بخوریم ولی پیاز می‌خوریم کیلویی تا اشتهامون باز بشه...

همه‌مون شیک و پیک شدیم...

چُسان فِسان می‌کنیم...

کت‌و‌شلوار و بلو جین جورجیا آرمانی می‌پوشیم و کیف شانل و ورساچه دست می‌گیریم ولی... این روزها یک «ولی» به قاعده‌ی دماوند، کوه 5600 و خرده‌ای متری دماوند، وسط زندگی همه‌مون هست...

هر کدوم با دو متر طناب قراره صعود کنیم این کوه دراز و بلند و ستبر و کلفت رو که سرش رفته تا وسط ابرها، کنار خونه‌ی غول داستان‌ جک و ساقه‌ی لوبیا!

ولی ای‌کاش شهامتی بود..

فرصتی بود تا لُخت و عور بشیم روبروی هم تا لباس‌های مارکدار و برندمون رو آویزون گل میخ کنیم تا ببنیم جرئت نشون دادن لباس زیرمون رو به همدیگه داریم؟!

مارک‌ها و نشونه‌هاش..

جنس‌ها و رنگ‌هاش..

تمیزی‌ها و حساسیت‌هاش به کُرک و پشم و خال و زگیل!

ایکاش جرئتی بود تا بکنیم...

تا ببنیم چند مَرده حلاجیم...

تا ببینیم هر کسی چی توی چنته داره..

. چی زیر چنته داره...

هر چند چنته‌ هم، چنته‌های قدیم!

این روزها هوا سَرده...

این روزها جغرافیای دنیا بهم ریخته...

برف یا نمیاد یا اگر بیاد متری میاد...

دو و سه و چهار متر، بچه‌بازی شده..

قاشق سوپ‌خوری خیلی‌ها، این روزها، قد پارو شده..

این روزها از تاریخ هیچ درس عبرتی نمی‌گیریم...

انگاری تموم سلسله‌ی مادها و هخامنشیان پَشم بودند...

پادشاهان گوربه‌گور شده‌ی مادر فلان و بدون قبر و نشون، انگاری شخصیت‌های سورئال این سرزمین بودند..

خاندان بلند و بالای زندیه یکی از قصه‌های خیالی هزار و یک شب بوده...

چشمی درنیومده، پایی قطع نشده و کونی دریده نشده...

صفوی رو فقط توی میدون نقش جهان اصفهان و کنار گز بلداچی حس می‌کنیم...

بغل پولکی‌ها...

اونور بریونی، نشسته کنار قلیون و می‌خوره ریحون با دوغ‌های گازدار آبعلی اون موقع!

این روزها، شب نداره تا سَری به زمین برسونی...

تا کَپ مرگی بذاری..

«این روزها» بچه‌ی یتیمی شده بدون پدر و مادر...

ول توی کوچه‌های قدیمی که فقط اسمی از آشتی‌کنون یدک می‌کشه...

سرها در گریبان است. زمستان است..

این روزها همه با هم قهرن...

حتی شال گردن‌ها با گردن...

قلب‌ها جا موندن از تیک‌تیک ساعت‌هایی که بیخ گلوشون بستن تا شاید هوش و حواس عزرائیل رو پرت کنند به جایی دورتر از پُشت کوه قاف و زمان رو با خودشون بکشونند تا وقتی فوت کنه صوراسرافیل توی اون شیپور طلایی مد این چین‌ش!

این روزها هر چی داریم، خرجِ نَما کردیم..

غافل شدیم از شورت‌های نخ‌نما شده‌ایی که بید زده جلو و عقبش رو..

این روزها، نباید اینقدر بد باشه..

نباید اینقدر گند باشه...

اینقدر تخمی تا به‌جای پَشمک و باقلو، بهم قرص برنج تعارف کنیم ....


+ تاريخ ساعت نويسنده ریحانه |

آرامم؟!
 آرام ام...
 انقدری که می توانم تک تک حروف کلمه ی آرام را با فاصله و مکث لازم بنویسم..
مثل وقتی که لواشک های گوجه سبزم را نمک می زنم و آرام آرام می خورم که یک وقتی نمکش زودتر از خود لواشک آب نشود...
 به همین آرامی دقیقا..
انقدر که به همین زودی توی یکی از همین روز های نزدیک می ترکم و حتی بعد از ترکیدنم می توانم انقدر کلمه ی آرام را توی جمله های مختلف بنویسم تا حالتان به هم بخورد و بقیه ی نوشته را نخوانید..
البته از این قصد ها ندارم...
 صرفا داشتم به همه ی این ها فکر می کردم و همه شان را نوشتم...
 خطم را خاموش کردم و از دست بچه های دانشگاه و س‌م‌س‌ های مزخرف راحتم...
 رفتم توی دوره ی آدم به دوری. برعکس همیشه معلوم نیست چقدر قرار است طولش بدهم..

احتمالا تا جایی که بکشم و کش بیاید...


+ تاريخ ساعت نويسنده ریحانه |


یک وقت هایی به خودم می آیم ...
می بینم ایستاده ام جلوی ویترین مغازه ای ...
اول مشغول نگاه کردن به لباس های پشت ویترین بوده ام ...
بعد یکی از آن لباس ها مرا برده جایی دور ...
یک وقت هایی به خودم می آیم می بینم چشم هایم را پرده ی اشک پوشانده ...
مچ خودم را میان خاطره ای دور ... میان دست های نوازشگر یک آدم می گیرم ...
می کشانم خودم را تا خیابان ... همین لحظه ...
بازگشتن راه رفته ...
اشک هایم را پاک می کنم که یعنی ... ای بابا ...
بعد راه می افتم ... بی که ویترین ها را نگاه کنم ...
لبخند هم می زنم حتی ...
دویست متر نرفته ام هنوز که می ایستم کنار خیابان ...
های های ام را ... اشک هایم را ... رهاشان می کنم ...
بعد ...
آرام آرام می روم نزدیک ویترین یک مغازه ی دیگر ...
سرد و سخت و سنگین ...
انگار که بی حسی ناشی از تحمل درد زیاد ...
...


+ تاريخ ساعت نويسنده ریحانه |

به سان قدم زدن در خیابان ها و دیدن روزمرگی هایی می ماند که نه هدفی هست و نه دلیلی..
به سان دیدن هایی می ماند که فقط سی ثانیه از تمام شدنشان گذشته محو میشوند و جای خود را به صحنه ها و منظره هایی میدهند که نه نوری هست و نه تابشی و نه باز تابشی..
مانند خلا هایی می ماند که سعی میکنی دور کنی خودت را اما پس از یکی چنان در دیگری فرو میروی که انگار نه انگار بیرون امده بودی ..

شبهایی که نه میتوانی تمامشان کنی نه میتوانی کششان دهی نه حتی میخواهی ادامه شان دهی اما لبخند با استهزاء تو را سرجای خودت مینشاند که نه قرار خاصی نیست و همه چیز همان چیز قدیمی و عادیست..

عادیتی که فرط روزمرگی را بر تو تحمیل میکند...

چیزهایی که نه بودنشان راضی ات میکند نه نبودنشان انقدر بی تفاوت است که باخودت میگویی:هی بشین و صدایت در نیاید...

همه چیز را خراب میکنی عادت هایت را پس میزنی...

شاید ادم نویی بتواند همه چیز را حل کند...

با عجله و شتاب خاصی میگویی:همه چیزِهمه چیز که نه اما شاید ذره ای تغییر هم نیمی از ماجرا را حل کند...

انگار خالی کردن و پرکردن مغز یک فرایند عادی شده..

مانند تعویض ماسک هایی که هر روز روی صورتت میبینی..

هرروز مدلی نو می اویزی منگنه میکنی روی صورت زخم خورده و خونی ات٬روی تمام بخیه هایی که زده بودند...

ریتمی دارد رفتن٬مانند دور زدن میدانی است که تمام قسمت هایش یک تصویر است و شک میکنی که ایا حرکتی هست یا نه؟؟

نمیخواهی بدانی دستانت را میچرخانی در هوا و برای خودت خط و نشان میکشی اما تو خسته تر از انی که بخواهی تهدیدت را عملی کنی٬بارت را روی زمین میگذاری و حال بدون هیچ باری با پنجه پا درجا میزنی...

حساب را روی میز میگذاری و برمیخیزی و از زل زدن به مردمانی که شاید کمترین میزان تفاوت را دارند دست میکشی...

 

+ تاريخ ساعت نويسنده ریحانه |

من را به من مدام حواله داده اند...

روی پاهای خودم ایستاده اند مرا..

به نظر من کسی پشت پرده است..

سایه اش را بارها دیده ام که چگونه مرا شب کرده است..

و هرگاه پرده را کنار زدند آنقدر نور بر من پاشیده شد که چشم بستم سریع و به کما فرو رفتم!

یا شاید حالت خلسه بود که گیج می خندیدم و گاه چشمانم خورشید زندگی کسی می شد!

حتما کسی هست ..

پشت من گاهی ظاهر می شود و سایه ام درازتر از همیشه جلوتر از من می رود، می دود، می بیند، جیغ می کشد، می خندد!

اوه، گفتم سایه ام!!! نه، سایه اش با سایه ام...! پس او قد بلندی دارد...

روبرویم که می ایستد درجا خشک می شوم..

گویی دیوار چین جلویم قد کشیده است!

از او نمی شود رد شد، پرید، بالا رفت، خرابش کرد..

پس او محکم است...

در کنارم که با من هم قدم می شود، حس دخترکی را دارم که بی خیال و رهاست..

دستم را می گیرد، من را به هر طرف که می خواهد می کشد..

اگر بگویم نمی آیم مرا بلند می کند و می گذارد آن جایی که باید باشم!

پس او قدرتمند است...

از زمانی که فهمیده به رازش پی برده ام گاه خودش را کوچکتر از آنچه هست نشان می دهد...

من، مدتی است قصه ی بابا لنگ دراز هستم..

بودنی که دیده نمی شود زندگی من را از دور می چرخاند..

من از این نوع بودن خسته ام!

بودنی که لمس نشود، دیده نشود، شنیده نشود ...

کودکانه ام زانو به بغل زده، پر از بهانه است...


+ تاريخ ساعت نويسنده ریحانه |

خوب نیستم..

منتظرم یه آجری از یه جایی بخوره تو سرم برم مرحله بعد...

منتظرم یه اتفاق خوب بیافته چنگ بزنم بهش و ازش آویزون بشم..

منتظرم امشب تموم بشه و فردا صب که پا شدم حال امروز صب رو داشته باشم..

که دوباره اون لبخندای بی هوای صب برگردن تو سرم..

که اینایی که یه دفعه رفته ن تو مغزم و می کوبن تو جداره هاش بریزن رو زمین و هزار تیکه بشن..

طوری که دیگه نتونم تشخیصشون بدم..

هیچ وقت...

حس می کنم اینجایی که وایسادم گله..

باتلاقه...

لجنه...

هر چی بیشتر زور می زنم فروتر میرم..

حس می کنم دوره..

قعره..

غایبه..

هر چی بیشتر داد می زنم حتی خودمم کمتر می شنوم..

شاید از اول نباید اینجوری می شد..

شاید دارم بزرگش می کنم..

شاید اینجور موقعا باید بزنی تو سرت که "خاک تو سرت.انقد هستن کسایی که مشکلای بزرگتر از این معزل مسخره تو دارن...

خاک تو سرت..

برو خدا رو شکر کن بدبخت..

" ولی نیست.اگه هم باشه مهم نیست..

این حرفم از بی معنی ترین حرفایی که بشر تو طول تاریخ از دهنش در اومده..

برای منی با این مختصات، منی با این شرایط ذهنی فعلی، منی با این شرایط فعلی در کل، اینا خوب نیست..

اینا بزرگه..

اینا رو سرم خراب میشه..

اینا زیر پامو خالی می کنه و پرتم میکنه سر جای اولم...

من مورچه نیستم..

من بیافتم دیگه پا نمیشم..

من لاجونم..

من یه بار پا شدم حالا هنوز نمی دونم اشتباه کرده م یا نه...

من نمی خوام..

دلم ساعت برنارد می خواد.و گز اصفهان...

دلم می خواد دو ماه، دو ماه همه چی وایسه ببینم کجام...

ببینم اون دور چی هست..

ببینم چی شد که اینجوری شد.ببینم اشتباه کرده م؟ یا فقط خسته م؟ یا فقط تحملم کم شده؟

من چرا انقد تحملم کم شده؟

من چی شدم؟

کجا رو دویدم که حالا به نفس نفس افتاده م؟

کجا رو نشستم که حالا دیگه نمی تونم پا شم؟

باید خودخواه می شدم..

باید از همون اول خودخواهیمو به بقیه ترجیح می دادم...

خودمو میذاشتم وسط، دور رفاقتامم خط می کشیدم..

کدوم دوستی برام "دوستی" کرد؟

کدوم تونست بکنه و نکرد؟

باید فقط به خودم فکر می کردم...

باید طوری میومدم جلو که حالا یادم بیاد کجا پامو اشتباه گذاشتم که حالا باید کفش عوض کنم...

اصن گذاشتم؟

 

اینجا حتی نیم فاصله ندارم بزنم.اینجا که من هستم همش فاصله س.فقط فاصله ست.همینجور هی...


+ تاريخ ساعت نويسنده ریحانه |


- تو آدم مهربونی هستی.

وقتی این جمله را می شنوم٬ ستون فقراتم تیر می کشد..

به ویژه مهره آخر گردنم...

نمی دانم چرا..

دیروز عصر وقتی داشتم خونه را بالا پایین می کردم٬ لیوانم را سر کشیدم و به خودم بلند بلند گفتم:" کی می خواهی با حقیقت خودت روبرو بشی؟ ". لیوان را گذاشتم داخل سینک ظرفشویی و رفتم سراغ ضبط Aaron داشت می خواند:

Is it hard to go on
Make them believe you are strong
Don't close your eyes
All my nights felt like days
So much light in every way
Just blink an eye

I use to be someone happy
You use to see that i'm friendly

مثل همه زندگی ام٬ توضیح دادن اش کمی سخت است..

وقتی با خودم فکر می کنم در چه سرزمینی به دنیا آمده ام٬ در چه خانواده ای بزرگ شده ام٬ در چه مدرسه ای درس خوانده ام٬ با چه کسانی دوست شده ام و... باعث می شود کمی گیج شوم..

گویی هیچ ربطی ندارند به یکدیگر..

دقیقا مثل زندگی ام..

مثل درون و بیرونم٬ مثل رشته ی درسی ام، مثل نقاشی هایم٬ مثل نوشته هایم، مثل دوستانم و...

هرچه بیشتر به اطرافم نگاه می کنم بیشتر پی می برم چه فاصله وحشتناکی وجود دارد میان دنیای درونم با محیط پیرامونم..

وقتی در پیاده رو راه می روی و به جای اینکه روبرویت را نگاه کنی٬ به ماه نگاه می کنی٬ آدم ها یک جوری زل می زنند بهت...

انگار داری خلاف قانون رفتار می کنی..

البته من دارم خلاف قانون رفتار می کنم٬ خلاف قانون آنها..

از کنارت رد می شوند و مسخره ات می کنند..

جالب است...

خیلی جالب است...

به راحتی حق می دهند سرک بکشند به احوالات شخصی انسانی ولی زمانی که پلیس می گیردشان آنوقت از حریم خصوصی دم می زنند...

هرچه بیشتر به اطرافم نگاه می کنم بیشتر پی می برم چه فاصله وحشتناکی وجود دارد میان خودم با خودم..

وقتی پیاده راه می روی و به جای اینکه روبرویت را نگاه کنی٬ به خودت نگاه کنی٬ آدم ها یک جوری می شوند...

انگار داری شلیک می کنی به آنها..

از کنارت رد می شوند و رد خون را روی اسفالت خیابان می بینی..

جالب است...

خیلی جالب است... 



+ تاريخ ساعت نويسنده ریحانه |